قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4902

تاريخ الفي ( فارسى )

فرموده ، هر طايفه را راهى تعيين يافتند و آن حضرت از راه بلخ به سارى قمش جام آمده . و آغايان و فرزندان اميرزاده شاهرخ در اين وقت به ملازمت آمده پيشكش‌ها كشيدند و اميرزاده سيورغتمش را كه چهار ماهه بود ، به نظر آن حضرت درآوردند . و امير آق‌بوغا نيز از اين راه در اين منزل آمد و به خلعت خاص سرافراز شده رخصت معاودت يافت . و اميرزاده رستم را به شيراز نزد برادرش ، اميرزاده پير محمد فرستاد كه به اتفاق متوجه بغداد شوند . و در خوار رى اميرزاده شاهرخ بهادر كه از راه مازندران و استرآباد آمده بود ، به لشكر ظفر اثر ملحق شد . و امير سليمانشاه كه به موجب حكم پيشتر رفته بود ، چون به رى رسيد و خبر بىالتفاتى اميرزاده ميرانشاه نزد او به تحقيق پيوست ، صلاح در رفتن به تبريز را ندانست و به همدان رفت . و اميرزاده ابا بكر و امراى اميرزاده ميرانشاه كس به طلب او فرستاده او را به تبريز بردند . [ 510 ب ] و اميرزاده ابا بكر ، امير سليمانشاه و رفيقان را طوى داده و ميرزا ميرانشاه را با چند نوكر به استقبال صاحبقران فرستادند . اميرزاده ميرانشاه در نواحى رى و شهريار به اردو رسيده روز اول رخصت ملاقات نيافت . روز ديگر به دولت ملازمت رسيد و زانو زده پيشكش‌ها كشيد . اما صاحبقران مطلقا التفات ننمود . و جمعى به تحقيق اموال او تعيين شده عمال او را بند كردند و آنچه زر بىمصرف شده بود بازگردانيدند . و حريفان مجلس شاهزاده را كه هريك در فنّ خود سرآمد ابناى روزگار بودند ، حكم شد كه به قتل آوردند ؛ چه ، ايشان شاهزاده را بر ارتكاب مناهى و تباهى باعث شده بودند . و قطب‌ناى و حسنى عودى و عبد المؤمن گوينده و مولانا محمد قهستانى را به پاى دار آوردند . مولانا « 1 » در اين وقت به جلاد گفت كه « قطب‌ناى همه وقت بر ياران مقدم بود . نخست او را به حلق مىبايد كشيد . » جلاد از مطايبهء بىوقت او در خنده شد و قطب را از حلق آويخت . و مولانا محمد در اين وقت شعر مىگفت ( و اين دو بيت از آن جمله است : ) « 2 » پايان عهد و آخر كار است ملحدا * گر بايدت و گرنه ، به دست اختيار نيست منصوروار گر ببرندت به پاى دار * مردانه پاى دار ، جهان پايدار نيست و نوبت به او رسيده به رفيقان ملحق شد . و اگرچه شاهزاده ميرانشاه را از خيل و حشم جدا كردند و در ملك و مال دخلى نداشت ، همچنان بالادست شاهزادگان

--> ( 1 ) . ق : مولا . ( 2 ) . م : ندارد .